_____________________________________

این روزها دست و دلم به کاری نمی‌رود، می‌خواهم خودم را به نادانی بزنم، بگویم: «من که نبودم، من که ندیدم». نمی‌شود.

شب‌ها اوضاع بدتر می‌شود. کشته‌ها از گورها بیرون می‌آیند، با چهرها و اندامی خونین محاصره‌ام می‌کنند، سرم فریاد می‌زنند، فریاد می‌زنند. گوش‌هایم را می گیرم که نشنوم، چشم‌هایم را می‌بندم که نبینم، باز هم می‌شنوم، باز هم می بینم. فرار می‌کنم، رهایم نمی‌کنند. رهایم نمی‌کنند...

آذرماه 1398/مشهد